dokhtar ee darya
Tuesday, April 20, 2004
روياي نيمه شب .....
نيمه هاي شب از خانه بيرون آمدم .... تنها من بودم و من و تنهايي من ....
طنابي از ماه آويزان بود ، ترس از گم شدن مرا از بالا رفتن باز مي داشت و كنجكاوي من ، مرا به رفتن مشتاق !
طناب را گرفتم و آهسته آهسته از آن بالا رفتم ، آنقدر بالا رفتم تا جايي كه از زمين تنها يك گردي كوچك ديده مي شد ، هر چه بالاتر ميرفتم ، گردي زمين كوچكتر و ترس من بزرگتر مي شد !
بالاخره به ماه رسيدم ، در روي سطح سفيدش شروع به قدم زدن كردم ، كلبه اي از دور نمايان شد ، به سمتش رفتم و در را باز كردم !
تنها كسي كه ديدم تو بودي كه در چشمانم خيره شده بودي ، از خودم متنفر شدم ، كه چرا اين مسافت و اين زمان طولاني را فقط و فقط براي رسيدن به تو و ديدار دوباره تو ، طي كردم ، تويي كه روزي مرا در تنهايي من رها كردي !
برگشتم ، دستانم را رها كردم و از طناب پايين رفتم ، به زمين كه رسيدم ، باران مي باريد ، چرا كه اينبار تو در پي من ، و از آن بالا مي گريستي !!!
نيمه هاي شب از خانه بيرون آمدم .... تنها من بودم و من و تنهايي من ....
طنابي از ماه آويزان بود ، ترس از گم شدن مرا از بالا رفتن باز مي داشت و كنجكاوي من ، مرا به رفتن مشتاق !
طناب را گرفتم و آهسته آهسته از آن بالا رفتم ، آنقدر بالا رفتم تا جايي كه از زمين تنها يك گردي كوچك ديده مي شد ، هر چه بالاتر ميرفتم ، گردي زمين كوچكتر و ترس من بزرگتر مي شد !
بالاخره به ماه رسيدم ، در روي سطح سفيدش شروع به قدم زدن كردم ، كلبه اي از دور نمايان شد ، به سمتش رفتم و در را باز كردم !
تنها كسي كه ديدم تو بودي كه در چشمانم خيره شده بودي ، از خودم متنفر شدم ، كه چرا اين مسافت و اين زمان طولاني را فقط و فقط براي رسيدن به تو و ديدار دوباره تو ، طي كردم ، تويي كه روزي مرا در تنهايي من رها كردي !
برگشتم ، دستانم را رها كردم و از طناب پايين رفتم ، به زمين كه رسيدم ، باران مي باريد ، چرا كه اينبار تو در پي من ، و از آن بالا مي گريستي !!!